فراق عشق

فراق عشق

در دل کویر کهنوج، عشقی نهان بود

فراقت، جانم را به درد آورد

ای معشوق، در فراق تو، شب‌ها سیاه است

و دل من، مانند بادیه، بی‌آب و علف

 

در این شب‌های تاریک، تنها چراغ تو

من را از این بیابان، به وطن عشق می‌برد

ای فراق، تو مرا به عذاب می‌کشی

ولی در این عذاب، عشق تو را می‌یابم

 

در این عشق کهنوجی، هرگز فراموش نمی‌کنم

زمانی که در کنار تو، دل به دل، حرف می‌زدیم